جرعه جرعه جآن

روزی دریا خواهم شد...

جرعه جرعه جآن

روزی دریا خواهم شد...

مشخصات بلاگ
جرعه جرعه جآن

حروف، کلمات، عبارات، جملات، همگی از جآن نویسنده جرعه جرعه نشأت می گیرند...

خودم رو که میشناسم، میدونم وقتی استرسم زیاد میشه باید اینقدر کار بریزم سر خودم تا وقت نکنم استرس بگیرم! بعد توی همین موقعیتی که باید تا آخر مهر اولین رونوشتِ مقاله رو تحویل اوس فتاح بدم، ادمین یک کانال با چند هزار عضو شدم! از اون طرفم عضو انجمنی شدم که دفتر مرکزیش اصلا اصفهانه، و من باید هر شب یک متن عظیم الهیبت رو در 150 کلمه خلاصه کنم! استرس تحویل مقاله از یک طرف، استرس و انتظار کشیدن برای جواب آزمایش مغز استخوان ننه رقی از طرف دیگه و باز از یه طرف ثالث دیگه خون دماغ شدن های ننه رقی به یکباره که یک ساعت طول میکشه تا بند بیاد!


پ.ن: یک وقت هایی هیچ کلمه ای ظرفیت نداره استرسِ توی وجودت رو در خودش جا بده.


اوففففففففف

«کافه ماگنولیا شعبه دیگری ندارد»

یک روز این رو بالای کافه کتاب خودم میزنم. شاید تو و اون یکی، هر روز بیاید به صرف بیسکوییت هایی که خودم پختم و چای، دور میزی بشینیم که کنار درخت ماگنولیا مختص خودمون گذاشتم.

 تو در مورد رُمان جدیدت بگی و اون یکی از این که «وُریا» به چاپ چهارمش رسیده ذوق کنه و کار تصویرگری کتاب سومش رو بسپره به خودم و من کف کنم از داشتنتون...


اون روز قطعا خیلی دور نیست.


باید اعتراف کنم که قند ته دلم آب میشه از این تصورات دست یافتنی :)

یه چی بنویسد حالم خوب بشه دیگههههه توی این وضع داغان :( چه جور وبلاگری هستید؟!

خب اصل قضیه اینه که درِ کانال تلگرامی من به روی همه بازه

بفرمائید اینجا کلیک رنجه کنید :)


خوشحال میشم تشریف بیارید.

آیدی @EinTaGhaf رو هم توی تلگرام سرچ کنید می‌رسید به جرعه جرعه جآن :)

دروغ نیست اگر بگم تنها کاری که پایبند و مصر بهش باقی موندم اینه که اولِ صبح نزدیک به ظهر :|  بعد از بیدار شدن، موهامو شونه می‌کنم و به انجام هر روز ش اصرار دارم چون ژولیدگیش عصبیم می‌کنه!

وگرنه به حدی از بی انگیزگی و تنبلی رسیدم که فقط خدا می‌دونه.

.

.

چرا پای عزمم لنگه؟ چرا جزم نمیشه؟

:_( چکار کنم؟ کیست مرا یاری کند؟

حالا خوبه خودمم می‌دونم موضوع چیه و نمی‌تونم کاری کنم...

اصلا افتادم روی دنده لج با کل کائنات!

حتی به گوسِپَند درونم هم رحم نمی‌کنم، چه برسه به واعظِ درونم!

اصلا نمیفهمم ایییین همه لجاجت از چیه؟!

البته اینقدرها هم حمار نیستم، نه که نفهمم از چیه ولی راهشو نمی‌دونم!

راهِ رضایت رو نمی‌دونم.

.

راضی نیستم، همش نق و غر می‌زنم! 

به هیچیِ هیچی راضی نیستم.

.

عصبانیم و لجاجت می‌کنم با همه کس و همه چی...حتی با اصولی ترین موضوعاتی که فونداسیون عقایدم هستن هم لجاجت می‌کنم!

عجب وضعی شده هاااا


-_- 


دقیقا فلسفه این پست هایی که فقط عنوان دارند و رمز گذاری شدن، چیه؟

اگر قراره کسی نخونه چرا پست شدن؟

یا اگر قراره یه تعداد معدود بخونند چرا توی فضاهای دیگه مثل اینستا و تلگرام و سروش و ... بین خودشون به اشتراکش نمیذارن؟


قصدم خوره گیری نیست ها فقط لزوم و فلسفه اش رو نمیفهمم!

آقا لطفا یکی منو روشن کنه!

دُم مارمولکم کامل شد :)

دلم تنگ شده برای اینکه بشینم پای سیستم و وبلاگ گردی کنم و برای اینجا متن تایپ کنم :(

.

با گوشی اصلا مزه نمیده...


______

پ.ن: البته در شرف دوباره مودم دار شدن هستم :)

چراغ رو روشن می‌کنم، جلو آیینه می ایستم، به آدم توی آیینه نگاه می‌کنم و از «من» درونم می‌پرسم: «آدم توی آیینه استحقاق عاقبت بخیری داره؟»

کسی جواب نمیده...