جرعه جرعه جآن

روزی دریا خواهم شد...

جرعه جرعه جآن

روزی دریا خواهم شد...

مشخصات بلاگ
جرعه جرعه جآن

حروف، کلمات، عبارات، جملات، همگی از جآن نویسنده جرعه جرعه نشأت می گیرند...

بایگانی
آخرین مطالب

دوستانی که می خواید تایپ ده انگشتی یاد بگیرید؛ به  این   آدرس [ http://hamtype.ir/list/ ] مراجعه کنید :)

به نظرم نرم افزار و تمرین و سبک اش عالیه.

امتحان کنید.

تازه اگر نرم افزار دیگه یا روش بهتری هم می شناسید بفرمایید ؛)

می‌ترسم بخوابم، واضح نبینمت...

اگر اصلا ندیدمت چی؟


آیه 28 سوره نحلالَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما کُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلى‌ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»

 

این آیه خیلی ظریف به حالات درونی و البته ظاهری یک سری از آدم ها پرداخته در حالی که فرشته اومده جونشونو بگیره، اونها در مقابل عذابی که قراره سرشون بیاد سر تسلیم فرود میارن و زیر لب میگن: " ما که این کار بد رو نکردیم!" 

خدا میگه: "من خبر دارم شما چه کردید!"

در انتها راوی میگه: " جایگاه متکبران بد جایگاهیه

این مکالمه کوتاه، درون آدم متکبر و مغرور رو نشون میده، چنین آدمی دو تا ویژگی داره؛ یکی اینکه گناه های خودشو کم و ناچیز می دونه و حداقل صفت رحمانیت خدا رو دستاویز قرار نمیده تا مشمول رحمت و غفران بشه!

دوم اینکه چنین آدمی، طوری صفت غرور و تکبر براش ملکه نفسانی و نهادینه شده که بعد از مرگ هم با تکبر و غرور محشور میشه و این صفتش اجازه نمیده حتی شفاعت دیگران هم شامل حالش بشه! چون نمی خواد قبول کنه "بابا خاک عالم که بر سرت روانه شده... دیگه حداقل بذار دستتو بگیرن کم عقل"!

 

یعنی عملاً خودشو از هرچیزی که یه ذره بتونه نجاتش بده محروم می کنه.

.

.

پ.ن: یه عزیزی می گفت وقتی چنین توصیف چندش آوری از آدم بدهای عالَم به گوش و چشمت خورد حتما بگو "پناه بر خدا".


حساب کردم از 27 ام خرداد تا تولد امام رضا (ع) دقیقا 40 روز میشه!

صرفاً جهت یادآوری گفتم.
افرادی که دوست دارند می تونند چله بردارند:)

ان شاءالله حاجتتون روا.
التماس دعای فرج

اگر نگاه ات به پایین و بالا شدن های زندگی این باشه که : "باید آدم امتحان بشه تا ضعف هاش به قوت مبدل بشه" ، و ببینی که تو هی داری توی یک موضوع خاص امتحاناتی با ورژن متفاوت تجربه می کنی ولی موضوع اش تغییر نمی کنه، پشت بندش از خودت می پرسی: "چرا چند وقته فقط با همین یک موضوع امتحان میشم؟! "

حتی ممکنه خسته بشی و به اصطلاح کم بیاری، لج بازی کنی...

اما باید بدونی؛

«...فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً» (43/ فاطر)

توی ریاضیات خلقت و سنت های تغییر ناپذیر الهی، جواب اینه که " اون نقطه ضعف هنوز به قوت مبدل نشده" پس ممکنه هر بار همون امتحان تکرار بشه و گاهی هم سخت تر بشه تا بالاخره نمره قبولی کسب کنی :)

فقط لازمه توی امتحان سخت، خدارو به اسم «یا مُبَدِّلُ یا رَبّ» صدا بزنی و نیت کنی توی هر شرایطی فقط با خط کش خدا اندازه ها رو بسنجی و در نتیجه بهترین ها رو اننتخاب کنی، پس مطمأن خواهی شد که چون سنت خدا تغییر ناپذیره، بهترین نمره رو از امتحان ات می گیری!

من

    بی تو 

           تصور 

             نمی شوم؛ خدا...

- یالان دونیا...

-دوردان؟

-هَ، دوردان.

حتی حضرت رسول هم یک شبه با از دست دادن تنها پسرش؛ ابراهیم ع ، کنار نیومد! خدا تسلی اش داد...

دلم می خواد خود خدا تسلی ام بده... 
از دست داده هام چیز های خیلی بزرگی نبودند، فقط باهم اتفاق افتادند، همین!

شاید کنار اومدن باهاش اینقدر سخت شده که حال عزمم خوب نیست و پای جزمش می لنگه :(
هیچ دلیل دیگه ای نداره...



پ.ن: برای عزم هم دیگه دعا کنیم.

یک وقتی دلت یه مدل خاص از لباسی رو می‌خواد که اتفاقی پشت ویترین مغازه‌ای همون چشمتو میگیره و سریع می‌خری، تا برسی خونه هزار بار توی خیال خودت می‌پوشی و لذت زیبایی‌اش رو می‌بری،

حتی ممکنه چند بار هم به اطرافیانی که در خیالت می‌بینی شون، پُز بدی!

تا پات می‌رسه خونه با کلی ذوق لباستو می‌پوشی، چند دور جلو و پشت اش رو توی آینه وارسی می‌کنی، چشمت می‌خوره به درز وا رفته زیر بغل اش، هنوز دلت چرکین نشده که آستین قیچی خورده اش بدجور می‌زنه توی ذوق ات!

خلاصه حسابی ناراحت میشی که کاش اون موقع که دلم خواست و اتفاقی دیدمش یه کم بیشتر فکر می‌کردم و بازهم وارسی می‌کردم...

دقیقا شده داستان ما آدما که روزی دلمون چیزی رو می‌خواد، تا دستمون با کلی تقلا بهش می‌رسه ، می‌بینیم اون چیزی نبوده که دلمون می‌خواسته و کلی براش خیال بافی ‌کردیم و ذوقش اش رو داشتیم!




پ.ن: مخلص کلام:

دعا و آرزو و خواسته و ...بر جوانان که هیچ، حتی میشه گفت بر همگان عیب نیست، اما خیال بافی و احساساتی بازی قبل از به دست اومدن اش خیلی عیبه! 


تازه شده بودم 6 ساله!

با جواد و داوود یه گروه سه نفره ترتیب دادیم :)  

 همیشه باهم بازی می کردیم...با دخترها دمخور نمی شدم، از لوس بازی شون خوشم نمی اومد!


بعد ازظهر ها موقعی که مطمئن می شدیم؛ هرکسی خواسته از سرِ کار بیاد خونه، الان دیگه رسیده و لنگاش دراز کرده جلو کولر، سر کوچه قرار می ذاشتیم و طبق چند حمله انتحاری، زنگ منزل ملت فخیم هم محله ای ها رو می زدیم و دِ دَرّو...

یکی از همین روزهای عملیاتی، در حالی که از لوله گاز آویزون بودم که دستم برسه... تا زنگو زدم عیال همون منزل، طبق زمانِ رخ داد های قبلی، پشتِ در منتظرم مونده بود تا حین وقوع جرم شناسایی و دستگیرم کنه! 

خخخ از اون جایی که بنده خیلی تیز و به اصطلاح بز! (الان این کجاش با تند و تیز هم معنیه؟) بودم، از لوله گاز کنده شده بین زمین آسمون معلق بودم که در واشد و کی اومد؟ یه خانوم با چادر گل گل اومد، در به نیمه نرسیده بود که از کوچه پیچیده ام داخل، به درِ خونهمون رسیدم که خانومه دید!


نفس زنان رفتم داخل و مامانم بو برد یه کاری کردم :) مشغول ماست مالی با یه لبخند ژوکوند بودم که زنگ درِ خونه به صدا در اومد...رسماً بدبخت شدم! دسته جارو هنوز به دست مامان بود که خانومه گفت: "سلام دخترتو میگی بیاد ببینمش؟!" انصافاً خیلی با وجدان عمل کرد! نه؟

تازه بعدش کلی توصیه کرد به مامان که منو نزنه و دعوام نکنه، بچگی کردم ،نفهمیدم و... ازین حرفا!

 اینطوری شد که شناسایی شدم و بعد از خوردن یه کتک مَلس با دسته جارو، فرداش با رفقا ریختیم رو هم و تصمیم گرفتیم زنگ در هر خونه رو فقط یک بار بزنیم :)




اینم نکته اخلاقی: تو هرچی تیز و بز باشی بقیه از تو بز ترند!