جرعه جرعه جآن

روزی دریا خواهم شد...

جرعه جرعه جآن

روزی دریا خواهم شد...

مشخصات بلاگ
جرعه جرعه جآن

حروف، کلمات، عبارات، جملات، همگی از جآن نویسنده جرعه جرعه نشأت می گیرند...

میگه: "دل در گرو کسی داشتن سخته..."

میگم: " اینو ببین!


              


... میبینی؟ درِ قشنگیه،

اما بسته است...

قطعاً کسی که پشت چنین دری منتظر میمونه، خسته نمیشه، سرگرمتر میشه...

مثل بعضی دردها...  که آدمو درد طلب تر میکنه،

بعضی رنج ها، آدمو صبورتر میکنه، 

بعضی عشق ها، آدمو تبدار تر میکنه...

قبول داری؟ "

میگه: آره.

میگم: اما امان از دری که بسته میمونه و سرگرم ترت نمیکنه، عاشق ترت میکنه...


--------------

زرد و بی رمق ... مثل یکسال پیش.

تقصیر خودم بود که قلب بیچاره دوباره بی تاب شد؛ 

آخه محکم شونه های یه رفاقت نابود شده رو گرفتم اونقدر تکونش دادم تا تمام حس های مرده اش بیدار شد... نفهمیدم چه کردم... از این که به قهقرا نرفت خوشحال باشم؟

منتطر باشم بازم به قهقرا بره؟

یا...امید بهبودی داشته باشم؟

دله دیگه...رفاقت حالیشه...یه وقت هایی میزنه دوباره به سیم آخر...

داشتم جاشو با خدا پر می‌کردم، حس می‌کنم گند زدم به تمام تلاش دو سال ام...

فقط میگم کاش هیچ وقت باعث نشی به خاطرت روی خدا پا بذارم، که می‌دونم اگر اینطور بشه، همین تو، یه روزی روی من پا میذاری...



و تمام.

« کتاب باشه... وقتی تو راهی! » دقیقا مقوله ایه که برای من صدق میکنه!

 چند وقتیه، تمام مدتی که توی مترو، ایستگاه بی آر تی و داخل اتوبوس و خلاصه وقتی توی راهم، روی صفحه گوشی تنها چیزی که ورق میخوره همین کتاب «زندگیِ من» از مارک تواین هست.

هنوز خیلی از حجم کتاب مونده که تموم بشه و قضاوت نهایی رو بنویسم ولی تا اینجای داستان ( به غیر از بخش هایی نادر) برای من جذاب و بیشتر اوقات خنده دار بوده، طوری که نگاه بقیه مسافرا فوکوس میشه روی تغییرات چهره ام و سنگینی نگاهشون هر جا که باشند برام محسوسه.

به قول استادِ عزیزی، شخصیتِ مادرِ مارک اینقدر توی روند داستان تأثیرگذاره که میشه گفت تنها کسی که خیلی روی زندگی مارک تاثیر داشته، مادرش بوده هرچند با ناخلفی ها و شیطنت هایی که از مارک دیده میشه در طول داستان زندگیش، ابتدا آدم رو به قضاوتی زودهنگام در مورد عقایدش و عاقبتش دچار میکنه.

این دومین کتابیه که توش، شخصیت مادر اینقدر قشنگ و احترام آمیز به تصویر کشیده شده. درباره اولین کتاب هم قبلا اینجا نوشتم :)


اما موضوعی که چند بار مارک طی داستان تکرارش کرده، موضوع توبه های نیمه شب و گریه های آنچنانی از سر پشیمانی و عذاب وجدان هست و فردا دوباره روز از نو و انجام دادن همون آزار ها و ناخلف بودن های سابق هم از نو... 

همین احساس پشیمانی و طلب زندگی به دور از بدی و سوء اخلاق، میشه گفت تاثیریه که از مادرش میگرفته اما برای به نتیجه رسوندنش تلاش کافی نمیکرده، البته تلاش های هم کرد اما پایبند نموند که به نتیحه برسه... تا ببینم آخر داستان چی پیش میاد :)




+ این روزها شما چی میخونید؟


نائب الزیاره همگی بودم... به شرط لیاقت.

امام زاده صالح ع

کاش کسی از این همه تناقضات درونی من سر در بیاره...

من که سر در نمیارم!

وقتی میرم داخل مترو، به وضوح می‌بینم که حرمت، شرافت و انرژی بعضی کلمات چقدر وقیحانه نادیده گرفته میشه یا حتی زیر پا گذاشته میشه.

کلماتی مثلِ «خانومم»، «گلم»، «عزیزم» و به وقیحانه ترین شکل، کلمه «عشقم»!


به خاطر همینه که دیگه از حرف زدن و به طور خاص، از به کار بردن برخی کلماتِ حاملِ احساسات، لذتی نمی‌بریم چون خیلی از همین کلمات انرژی مثبتشونو از دست دادند.


از کلمات بهینه استفاده کنیم :)

همین.


گاهی به کار بردن یک «میم مالکیت» اونقدر می‌تونه بار احساسی داشته باشه و مخاطب اون رو تام و کامل دریافت کنه که به وجد بیاد، مثلا دوستی رو اغلب، «عزیز» خطاب می‌کردم و آخرین بار «میم مالکیت» هم بهش اضافه کردم، کلی ذوق کرد و گفت خیلی وقت بود بهم نگفته بودی «عزیزم» !

و این برای من خیلی می‌ارزید چون مخاطبم تمام احساس درون اون کلمه رو دریافت کرد :)

بعضی چیزها رو اینقدر بد ترجمه میکنند که باید حتما برگردونی به زبان اصلیش تا بفهمی چی میگه.

ولی امان از اون چیزهایی که اینقدر بد به فارسی مینویسند، دقیقا نمیدونی چکار کنی بفهمی چی میگه! مثلا بفرستی به ویراستار؟! این موقع شب از کجا گیر بیاری؟ 


همیشه وقتی به گذشته ام نگاه میکنم به این نتیجه میرسم که به لطف خدا در تمام مدتی که زنده بودم تا حالا برای هیچ تصمیم و انتخابی پشیمون نشدم و در تمام انتخاب های زندگیم، هوشیارانه و با وسواسِ کافی اقدام کردم و الان این رو به واقع باز هم به لطف خدا برای خودم یک افتخار میدونم چون مطمئنم این نگرش ام درباره خودم از روی غرور و خود کامل بینی مفرط نبوده و معتقدم «در همه تصمیم و انتخاب های  زندگیم یا پیروز بودم یا برام تجربه شده ولی شکست نخوردم»... (یه نفس باید بخونید تا به عمق واقعه پی ببرید :) )

اما دو جا از انتخاب های زندگیم به وضوح کامل میتونم بگم اگرچه (در ظاهر) اشتباه کردم اما اولیش تجربه بود (پس براش ابداٌ ناراحت نیستم) و دومیش هم حماقت (خودم میدونم چرا) بود و هم تجربه (برای اینکه فهمیدم واسه هرکسی دلسوزی نکنم، مهربونی به خرج ندم و فقط از دور (خیلی دور) برای پیشرفتشون گاهی ذوق کنم و به خودشونم نگم و تنها خودم لذت ببرم ) ...و مطمئنم به یاری خدا تنها اشتباه زندگیم خواهد بود...

و السلام.



پ.ن1: از وجدانم به وجدانت خطاب میکنم پس لازم نیست خیلی در گیر و بندِ احترامات لفظی باشم، فقط خواستم بگم خیلی ممنون که باعث شدی این تجربه رو کسب کنم، واقعا ممنون. اونقدر برام مهم بود این تجربه که 19 ساعت، عمیق به زوایاش فکر کردم، هرچند که خواستم با خوبی جبران کنم اما خودت نخواستی و البته مختار بودی...بگذریم، در آخر این از من به تو یادگاری: «هیچ وقت در رابطه با هیچ احدی پل های پشت سرت رو خراب نکن، دنیا کوچیکه و ممکنه یه روز بخوای خودت از روی همون پلی رد بشی که خرابش کردی» 

پ.ن2: فقط خودم و خودت میفهمیم چی میگم پس خیالی نیست.

شاهدمم داداش رسولمه که میدونه چقدر بالا پایین شدم و اخماشو تحمل کردم تا این تجربه رو هضم کنم و به قول خودش فقط برادر برادر نگم و سعی کنم شبیه اش بشم :)



عاقبت بخیری نصیب همهمون 

ان شاء الله :)


12 بامداد 

2 آذر 97

اهالی یک ساعت قبل خونه رو ترک کرده بودند.

ده روز مونده بود به کنکور سراسری، دفترچه کنکور 89 جلوم بود و داشتم تست می‌زدم.

تستِ چند تا از درس ها تموم شده بود و حسابی خسته بودم، ساعت رو یه گوشه یادداشت کردم و دراز کشیدم.

فقط چند ثانیه گذشته بود که با فشاری شبیه فشرده شدن انگور یاقوتی، به سرعت چیزی از پاهام تا گلوم خارج شد و با همون سرعت به سمت سقف اتاق بالا ‌رفت.

تنها چیزی که اون لحظه می‌دیدم خودم بودم که کف اتاق دراز کشیده بودم.

همینطور با سرعت از سقف هم گذشت و هنوز خودم رو می‌دیدم. همه چیز رو تموم شده فرض کردم... تنها فکری که با تمام حس رضایت به مرگ و نا امیدی از زنده شدن دوباره، لحظه ای از ذهنم گذشت این بود که: "تموم شد؟ پس کنکور چی؟ آرزوهام چی؟" 

اونی که رفته بود بالا، بلافاصله با سرعتی چند برابر، به جسمم فرود اومد، اونقدر سنگین بود که ناخودآگاه به حالت نشسته دراومدم. نفس می‌زدم، چند تا سیلی هم به خودم زدم که تا جلو آیینه برسم جاش هنوز روی صورتم سرخ بود، باورم نمی‌شد زنده ام ولی از مرگ هم نترسیدم، راضی بودم به رفتن، حس سبکی داشت.

ساعت رو نگاه کردم هنوز دو دقیقه هم نگذشته بود.


دارم بهش فکر می‌کنم، اون روزها اولین قدم هام رو برداشته بودم، اولین نفس های بهاری عمرم بود...اولین ها همیشه برای آدم شیرین اند و دست کشیدن ازش خیلی ناگواره،

اما چیزی هست که نمی‌تونم از گفتنش بگذرم، خواسته ای که اون لحظه منو برگردوند در رابطه با آینده بود و آررزوهاش نه ترس از گذشته...


گذشته ی نه چندان روشنم در نظرم نیومد اصلا برای مرگ تردید هم نداشتم و پذیرفتمش و آناً همون لحظه ی رضایت بود که برگشتم!

این برای من نشونه بزرگیه به وسعت تمام عمرم.

داشتم فکر می‌کردم، لحظه ای که راضی به مرگ شدم و آرزوها رو رها کردم، به زندگی برگشتم. دقیق تر که کنکاش می‌کنم، می‌بینم توی زندگی فعلیمون هم موقعیت هایی هست که در ظاهر، محرومیت از چیزی دیگر رو در پی داره و وقتی برای موندن در اون موقعیت تسلیم و راضی میشیم، آناً محرومیتِ از اون چیزهای دیگه هم برامون رفع میشه.

از جهت دیگه که بهش فکر می‌کنم باز می‌بینم وقتی خودم رو درگیرِ رسیدن به آرزوهایی می‌کنم که جایگاه من نیستند، انگار دارم فرصت رسیدن به جایگاهی که اتفاقا مال من هستند رو از بین می‌برم. پس حتما خودم خواستم که بمونم و توی این دنیا بجنگم (و خواست خدا هم بهش تعلق گرفت) چون خدا نموندن رو هم بهم نشون داد و برای چند لحظه راهشو برام باز کرد.


واقعا همینه؟ شما هم این فکر رو می‌کنید؟




پ.ن1: مرگ برای من استحاله ای بیش نبود، اما حال خوب سال های بعدش رو مدیونشم، تغییرات روحی، عقیدتی و شاید حتی مذهبی و دینی...

پ.ن 2: هنوز خودم رو یک مسلمون به معنی واقعی نمی‌دونم یعنی هنوز نتونستم به کمال اسلام دست پیدا کنم اما نا امید هم نیستم.

پ.ن 3: زیر بارون قدم زدم، تایپ کردم و عاقبت بخیری خواستم برای همهمون.

پ.ن 4: پیش خودمون بمونه نمی‌دونم هنوز عاقبت بخیری یعنی چی، ولی می‌گفت همه دعاهای خوب که جمع بشن، میشه عاقبت بخیری :)

پ.ن 5: اولین باری که مُردم، معلوم نیست دفعات دیگه ای هم در پی داشته باشه یا نه اما خیلی دوست داشتنی بود.

پ.ن 6: اگر می دونستی که چقدر مرگ شیرینه هیچ وقت بابت آرزو کردنش بهم سیلی نمی‌زدی وسط اون همه آدم.این نیز بگذشت!



24 آبان 97

ساعت 2 بامداد

بعضی اتفاقا فقط یکبار میوفته، فقط یکبار، فقط یکباااااااار...


فقط یکبار س. ن از ایران میره

فقط یکبار عروسی س. الف میشه

فقط یکبار با ثبت نام فوق العاده با نمره کامل تربیت مربی یه چیزی قبول میشی

فقط یکبار...

لعنت به شرایط مزخرفی که به خاطرش خیلی از این «فقط یکبار» ها رو از دست دادم!



عصبانی طور :(



دخترک سرش را بالا گرفت، شاخه درخت توت درست بالای سرش پر از توت های آب دار و شیرین بود، دور تنه درخت چرخی زد.

پیر زن همسایه از پشت پنجره به حیاط سرک کشید، دخترک را در حالی دید که در تقلای گرفتن پایین ترین شاخه درخت توت گاهی بر روی پنجه می ایستد و گاهی جست می‌زند...

می‌خندد به مصر بودن دخترک، فکر می‌کند: "دست کم یک متر از نوک انگشتش تا آن شاخه فاصله است، آخر چه امیدی دارد"

غرق در خیال می‌شود، یاد شیطنت های خودش می‌افتد وقتی بابا به ستوه می‌آمد و فریاد می‌زد «ماریا کجایی پدرسوخته؟» 

دستی به پوست چروکیده اش کشید و تمام تلخی های روزگارش را لای چال های عمیق لپ هایش جا داد، باز هم لبخندی زد و با نگاه به جست و خیز های دخترک به یادآوردن خاطراتش دل خوش کرد.


"Boshra_p"

21 آبان 97


+شاید وقتی خودم پیر شدم :)


پ.ن: از کانالم کپی کردم EinTaGhaf