جرعه جرعه جآن

روزی دریا خواهم شد...

جرعه جرعه جآن

روزی دریا خواهم شد...

مشخصات بلاگ
جرعه جرعه جآن

حروف، کلمات، عبارات، جملات، همگی از جآن نویسنده جرعه جرعه نشأت می گیرند...

۱۴ مطلب با موضوع «خود درگیری های یک بشری» ثبت شده است

کاش کسی از این همه تناقضات درونی من سر در بیاره...

من که سر در نمیارم!

بعضی اتفاقا فقط یکبار میوفته، فقط یکبار، فقط یکباااااااار...


فقط یکبار س. ن از ایران میره

فقط یکبار عروسی س. الف میشه

فقط یکبار با ثبت نام فوق العاده با نمره کامل تربیت مربی یه چیزی قبول میشی

فقط یکبار...

لعنت به شرایط مزخرفی که به خاطرش خیلی از این «فقط یکبار» ها رو از دست دادم!



عصبانی طور :(



مگه ما تاریخ نمی‌خونیم که ازش عبرت بگیریم؟ پس چرا عین تمام سال های محصلی، معلم های تاریخ سعی داشتند تاریخ رو یک واقعه معمولی تلقی کنند و فقط رونوشت چند خط و چند صفحه ای رو با حفظ بی طرفیِ صرف بیان می‌کردند؟

اصلاً مگه با دونستن اینکه نادر شاه افشار فلان جارو گرفت و فلان جا رو شخم زد، چیزی به فرهنگ جامعه اضافه می‌شه؟

یا مثلا اینکه معلم با بغض در گلو بگه امیر کبیر در حمام کشته شد، عبرت و آموزه ای به متعلمینش القا می‌کنه؟

چرا هیچ جای کتاب های تاریخی رذایل و فضایل اخلاقی این تاریخ سازان کتابهای تاریخی در غالب وقایع بیان نمیشه؟ 


اونوقت میگن چرا ملت (مثلاً آتئیست ها که متکی به نظریات فلاسفه ای مثل نیچه و دکارت و وقایع ثبت شده در تاریخ طبری بحث می‌کنند باهات و متأسفانه محققیق علوم دینی) به تاریخ طبری گرایش بیشتری دارند؟ در حالی که خود مرحوم طبری گفته (توی مقدمه کتابش) که این کتاب رو برای ثبت وقایع ننوشتم بلکه جنبه ادبی داره لذا ممکنه وقایع ثبت شده در اون با اصل تاریخ اون واقعیت مطابق نباشه! 

از اون گذشته خود کتاب طبری بارها وقایعش در راستی آزمایی ها امتحانشو پس داده و دیده شده چقدر اخبار ضد و نقیض و نا مطابق در اون دیده میشه و اصلا کتابی مستند و حجت تلقی نمیشه، اماااااا چون به زبون داستانی نوشته شده و صرفا یک رو نوشت تاریخ نگارانه نیست و رذایل و فضایل رو در غالب وقایع بیان کرده، همه متکیان به تاریخ (به هر نحوی) بهش مستندسازی می‌کنند!


+منجی ای باید...

خودم رو که میشناسم، میدونم وقتی استرسم زیاد میشه باید اینقدر کار بریزم سر خودم تا وقت نکنم استرس بگیرم! بعد توی همین موقعیتی که باید تا آخر مهر اولین رونوشتِ مقاله رو تحویل اوس فتاح بدم، ادمین یک کانال با چند هزار عضو شدم! از اون طرفم عضو انجمنی شدم که دفتر مرکزیش اصلا اصفهانه، و من باید هر شب یک متن عظیم الهیبت رو در 150 کلمه خلاصه کنم! استرس تحویل مقاله از یک طرف، استرس و انتظار کشیدن برای جواب آزمایش مغز استخوان ننه رقی از طرف دیگه و باز از یه طرف ثالث دیگه خون دماغ شدن های ننه رقی به یکباره که یک ساعت طول میکشه تا بند بیاد!


پ.ن: یک وقت هایی هیچ کلمه ای ظرفیت نداره استرسِ توی وجودت رو در خودش جا بده.


اوففففففففف

دروغ نیست اگر بگم تنها کاری که پایبند و مصر بهش باقی موندم اینه که اولِ صبح نزدیک به ظهر :|  بعد از بیدار شدن، موهامو شونه می‌کنم و به انجام هر روز ش اصرار دارم چون ژولیدگیش عصبیم می‌کنه!

وگرنه به حدی از بی انگیزگی و تنبلی رسیدم که فقط خدا می‌دونه.

.

.

چرا پای عزمم لنگه؟ چرا جزم نمیشه؟

:_( چکار کنم؟ کیست مرا یاری کند؟

حالا خوبه خودمم می‌دونم موضوع چیه و نمی‌تونم کاری کنم...

اصلا افتادم روی دنده لج با کل کائنات!

حتی به گوسِپَند درونم هم رحم نمی‌کنم، چه برسه به واعظِ درونم!

اصلا نمیفهمم ایییین همه لجاجت از چیه؟!

البته اینقدرها هم حمار نیستم، نه که نفهمم از چیه ولی راهشو نمی‌دونم!

راهِ رضایت رو نمی‌دونم.

.

راضی نیستم، همش نق و غر می‌زنم! 

به هیچیِ هیچی راضی نیستم.

.

عصبانیم و لجاجت می‌کنم با همه کس و همه چی...حتی با اصولی ترین موضوعاتی که فونداسیون عقایدم هستن هم لجاجت می‌کنم!

عجب وضعی شده هاااا


-_- 


دقیقا فلسفه این پست هایی که فقط عنوان دارند و رمز گذاری شدن، چیه؟

اگر قراره کسی نخونه چرا پست شدن؟

یا اگر قراره یه تعداد معدود بخونند چرا توی فضاهای دیگه مثل اینستا و تلگرام و سروش و ... بین خودشون به اشتراکش نمیذارن؟


قصدم خوره گیری نیست ها فقط لزوم و فلسفه اش رو نمیفهمم!

آقا لطفا یکی منو روشن کنه!

چراغ رو روشن می‌کنم، جلو آیینه می ایستم، به آدم توی آیینه نگاه می‌کنم و از «من» درونم می‌پرسم: «آدم توی آیینه استحقاق عاقبت بخیری داره؟»

کسی جواب نمیده... 

چقدر دلم میخواد، یک ماه کار و مقاله و زندگی شهری رو تعطیل کنم، 10 جلد کتاب بذارم ته کوله پشتی و یک دست لباس بردارم و بزنم به جاده...

برم از اینجا.

بدون دغدغه فقط یک ماه کتاب بخونم.

بدون دغدغه فقط یک ماه انرژی جذب کنم و هر روز به یکی از افکارم سر و سامون بدم و تهش یک «عاهان» جانانه بگم.

یک ماه فقط!

میشه یعنی؟


________

.

پ.ن: سرمو میگیرم بالا، مارمولک بی دُمِ من داره نگاهم می‌کنه و چشمای روشنش برق میزنه :)

خیلی اهل حرف زدن با هرکسی نیستم، هی تصمیم میگیرم اینجا رو حذف کنم بعد میگم حالا بعدا، حالا ولش کن...حالا بیخیال...

.

.

.

:|

حذف کنیم بریم دنبال زندگی؟ یا چی؟